first love
part thirty-three³³ :)
آهیون:
با صدا زدن های سونیا بیدار شدم که میگفت رسیدیم.. چقدر زود ۴ ساعت گذشت، رفتیم پایین از هواپیما و من دیدم هنوز شبه ،اخی خدا چرا پس نمیتونم خورشید رو ببینمممم. ۳ ساعت هم اینجا باید میموندیم و هممون با چمدون توی لابی فرودگاه اسپانیا نشسته بودیم و جونگ کوک رفت خوراکی بخره ، من دستشویی بودم بعد اینکه رفته بود رسیدم و رفتم سمت مغازه دنبالش.
مثه بچه ها دم در وایسادم و نگاش میکرد.
"چی میخوای؟بیا انتخاب کن، و لطفا اگه ناراحت نمیشی بزار من حساب کنم چون من اینسری گفتم میخوام همه رو مهمون کنم"
لبمو گاز گرفتم تا نخندم.
"یاااا مگه من دلقک جوک گو ام"
"شاید"
با تعجب نگام کرد و با خنده رفتم سمت قفسه خوراکی ها و مثله بچه ها هرخوراکی که میدیدم چشام برق میزد.
جونگ کوک با سبدش اومد کنارم و هرچی تا الان دید زده بودم ازش سه تا برداشت"وقتی رسیدیم ۱۰ روز اونجا بدون دسترسی به سوپرمارکتیم شاید هوس کردی"
از این توجه ،حس کردم میخوام اکلیل بالا بیارم."مرسی"
جونگ کوک رفت حساب کنه و باهم پلاستیک خوراکی ها رو برداشتیم.. البته من دوتا پلاستیک برداشتم چون جونگ کوک اجازه نداد بیشتر بردارم.
بعدش نشستیم پیش بچه ها و خوراکی میخوردیم منم ادم هایی که رد میشدن رو مسخره میکردم، جونگ کوک متوجه خنده های ریز ریزم شد و بهم پیوست
"به چی میخندی؟"
"ضایع نکنیااا"
"نه نمیکنم"
رفتم جلو و دم گوشش گفتم"اون پسره رو نگا اونجا کنار اون گلدون ها، شلوارش رو ببین موهاشم مثه ببعی ها عه و کفشش هم صورتیه جورابشم سبزه"
بعد تموم شدن جملم به پسره دوباره نگاه کردم و خندیدم، جونگ کوک هم وقتی تونست پسره رو پیدا کنه خندید.
بعد باهم شروع کردیم به مسخره کردن مردم، چقدر ما بیشعوریم.
دیگه خسته شدم ساعت هنوز ۱۱ شب به وقت اسپانیا بود .. ما ساعت ۱ صبح پرواز داشتیم."خدا لعنتت کنه سونیا، این همه جا، حتما باید جزیره باشه؟"
جونگ کوک که سرش توی گوشیش بود کنارم خندید."شاید الان خسته بشی ولی فردا دیگه توی بهشتی"
خیلی خسته کننده بود ساعت ۱ شب به وقت اسپانیا پرواز کردیم و ساعت ۴ صبح رسیدیم جزایر قناری با کلی دردسر ساعت ۵ صبح سوار کشتی شدیم و راه افتادیم به سمت اون جزیره کوچولوعه، رفتیم توی کشتی، خیلی قشنگ بود.. نزدیک لبه کشتی بودم و میله رو گرفته بودم و به دریا نگاه میکرد"واووو خیلی قشنگه"
یهو احساس سرگیجه و حالت تهوع کردم، چشام داشت سیاهی میرفت و حس کردم پاهام سست شد که یکی کمرم رو گرفت. چنگ زدم به لباسش با هر تکون کشتی روی موج حالت تهوعم بیشتر میشد.
"اهیون خوبی؟ بچه ها فکنم دریا زده شده" صدای جیهوپ بود، پس اون منو گرفته.
#bts#jungkook#بیتیاس#جونگکوک#جیمین#تهیونگ#نامجون#جین#یونگی#جیهوپ#کره#jimin#taehyung#namjoon#jin#yoongi#jhop#korea#kpop
آهیون:
با صدا زدن های سونیا بیدار شدم که میگفت رسیدیم.. چقدر زود ۴ ساعت گذشت، رفتیم پایین از هواپیما و من دیدم هنوز شبه ،اخی خدا چرا پس نمیتونم خورشید رو ببینمممم. ۳ ساعت هم اینجا باید میموندیم و هممون با چمدون توی لابی فرودگاه اسپانیا نشسته بودیم و جونگ کوک رفت خوراکی بخره ، من دستشویی بودم بعد اینکه رفته بود رسیدم و رفتم سمت مغازه دنبالش.
مثه بچه ها دم در وایسادم و نگاش میکرد.
"چی میخوای؟بیا انتخاب کن، و لطفا اگه ناراحت نمیشی بزار من حساب کنم چون من اینسری گفتم میخوام همه رو مهمون کنم"
لبمو گاز گرفتم تا نخندم.
"یاااا مگه من دلقک جوک گو ام"
"شاید"
با تعجب نگام کرد و با خنده رفتم سمت قفسه خوراکی ها و مثله بچه ها هرخوراکی که میدیدم چشام برق میزد.
جونگ کوک با سبدش اومد کنارم و هرچی تا الان دید زده بودم ازش سه تا برداشت"وقتی رسیدیم ۱۰ روز اونجا بدون دسترسی به سوپرمارکتیم شاید هوس کردی"
از این توجه ،حس کردم میخوام اکلیل بالا بیارم."مرسی"
جونگ کوک رفت حساب کنه و باهم پلاستیک خوراکی ها رو برداشتیم.. البته من دوتا پلاستیک برداشتم چون جونگ کوک اجازه نداد بیشتر بردارم.
بعدش نشستیم پیش بچه ها و خوراکی میخوردیم منم ادم هایی که رد میشدن رو مسخره میکردم، جونگ کوک متوجه خنده های ریز ریزم شد و بهم پیوست
"به چی میخندی؟"
"ضایع نکنیااا"
"نه نمیکنم"
رفتم جلو و دم گوشش گفتم"اون پسره رو نگا اونجا کنار اون گلدون ها، شلوارش رو ببین موهاشم مثه ببعی ها عه و کفشش هم صورتیه جورابشم سبزه"
بعد تموم شدن جملم به پسره دوباره نگاه کردم و خندیدم، جونگ کوک هم وقتی تونست پسره رو پیدا کنه خندید.
بعد باهم شروع کردیم به مسخره کردن مردم، چقدر ما بیشعوریم.
دیگه خسته شدم ساعت هنوز ۱۱ شب به وقت اسپانیا بود .. ما ساعت ۱ صبح پرواز داشتیم."خدا لعنتت کنه سونیا، این همه جا، حتما باید جزیره باشه؟"
جونگ کوک که سرش توی گوشیش بود کنارم خندید."شاید الان خسته بشی ولی فردا دیگه توی بهشتی"
خیلی خسته کننده بود ساعت ۱ شب به وقت اسپانیا پرواز کردیم و ساعت ۴ صبح رسیدیم جزایر قناری با کلی دردسر ساعت ۵ صبح سوار کشتی شدیم و راه افتادیم به سمت اون جزیره کوچولوعه، رفتیم توی کشتی، خیلی قشنگ بود.. نزدیک لبه کشتی بودم و میله رو گرفته بودم و به دریا نگاه میکرد"واووو خیلی قشنگه"
یهو احساس سرگیجه و حالت تهوع کردم، چشام داشت سیاهی میرفت و حس کردم پاهام سست شد که یکی کمرم رو گرفت. چنگ زدم به لباسش با هر تکون کشتی روی موج حالت تهوعم بیشتر میشد.
"اهیون خوبی؟ بچه ها فکنم دریا زده شده" صدای جیهوپ بود، پس اون منو گرفته.
#bts#jungkook#بیتیاس#جونگکوک#جیمین#تهیونگ#نامجون#جین#یونگی#جیهوپ#کره#jimin#taehyung#namjoon#jin#yoongi#jhop#korea#kpop
- ۱۶۸
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط